آرزوهام

چیزایی که نیست و امیدوارم بشه

آرزوهام

چیزایی که نیست و امیدوارم بشه

سلام خوش آمدید

دوست داشتم خونه ی ویلایی بریم
تا از آپارتمان با دیوارای نازک درآیم
ولی پول رهن و اجاره دادن سخته.

هر روز که میگذره

به این نکته بهتر می رسم که آپارتمان
به درد نمیخوره، الان دومین آپارتمانه
که ساکن شدیم و قبلی بی فرهنگی و
خلاف و قلدری و فحاشی ساکنینش،
این سر و صدا و زورگویی و تجملات
حتی به رخ کشیدن تجمل مثل کفش
اذیتمون میکنه که به نوعی تمسخره!

جای ما یه خونه ویلایی هست با دو
همسایه خوب و آروم نه این دیوارای
کاغذی نازک و این همه آدم و ماشین

واقعا آپارتمان جای خوبی نیست😔

اونایی که آپارتمان نشین هستند اگر
قلدر و زورگو و بی فرهنگ و فحاش
مغرور و پر سر و صدا مسخره کننده
نیستند،حتما دارند تحمل می کنند و
سختی رو به روی خودشون نمیارن!

 

  • ۱۲ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۵۱
  • انسان آرزومند

شاید برای یک عده از آدمهای مثبت اندیش خیلی سخت باشه، اما حقیقت اینه که وقتی توی دومینوی زندگی در این اجتماع دمدمی مزاج و جو گیر جا میمونی و کوچیک میشی خیلی ها دوست دارند حقارتت رو ببینند.با ذکر مثال زنده که خود منم؛

بنده مدتی هست که نگهبانم توی زمینی که قراره آپارتمان بشه و دارند از پایه شروع می کنند کار رو ولی من در چادر هستم!

شاید برای شما وقتی از نگهبانی صحبت می کردم یک اتاقک یا کیوسک یا کانکست تداعی شد ولی چادر شده مکان نگهبانیم!

اوایل بخاطر اینکه چادر نشینی رو پیشه گرفتم و شخصیتم، ابهتم و غرورم شکسته و از بد روزگار عقب گرد زدم به اوایل جوانی، سر شکسته و ناراحت بودم طبیعتا.آخه مدتی بود که وضع مطلوب شده بود و شغل مسافرکشی و درآمد و ساعات کار دل بخواهی داشتم، فکرشو بکنید که هر وقتی قبل از این جنگ دوازده روزه اراده می کردم خرکاری کنم چون به تهران نزدیک بودم از استان خودم می رفتم توی دل تهرون و درآمدی میلیونی در می آمد و خوشحالانه به خودم یه استراحت هم می دادم، اما حالا ماشین تصادفی خرج برداشته رو فروختم چادر نشین شدم.توی یه زمین با زیربنای نیمه کاره...به خاطر همین، و بخاطر همون که اشاره کردم نه کانکست و نه اتاق و نه جای در خور و شایسته احساس حقارت شدید می کنم ولی شگردی زده بودم که من رو نبینند توی چادر و دورش مشما و شب ها با چراغ خاموش داخل چادر نگهبانی می دادم تا اینکه

هر کسی رد میشد میگفت ههه خوابیده.میخوابه کار نمی کنه و غیره!

برای نیش و کنایه ها نه، ولی برای اینکه اگر این دهن به دهن بچرخه و بگن نگهبانش میخوابه ممکنه اگر یه دزد بشنوه به خودش جرات و جسارت دزدی بده و بعدشم که زد و خورد، سری بشکنه و یا دستی، گفتم بذار این چراغ چادر رو روشن بذارم...

خلاصه چراغ روشن کردن همانا، بیشتر حرف دهن مردم شدن هم همانا!

حرفهایی نظیر ترحم ها، خندیدن ها، مسخره کردن ها،نگاه ها، تهمت ها که داره اون تو نگاه میکنه یا بد نگاه میکنه و به آدم بر میخوره نگاه میکنه و من عمرا جای این باشم وقتی افراد با هم عبور می کردند از کنارم به گوش می رسید ولی افسوس...

افسوس من خواستم نگن میخوابه یا فکر نکنند دائم در خوابم اومدیم درستش کنیم بدتر شد، فهمیدم که من چراغ های چادر رو خاموش کرده بودم و آدم ها باعث شدند روشن کنم و الان حقیرانه با نگاهاشون و حرفها و تهمت و نیششون اذیتم کنند!

  • ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۲۲:۱۷
  • انسان آرزومند

خانه ما از بعد از ازدواج، آپارتمانی شده
و به علت گرانی نتوانستیم خانه ویلایی
اجاره کنیم،صبح از خواب بیدار میشیم
نه میتوانیم یک جست و خیزی کنیم و
نه میشه آهنگ پر انرژی با صدایی بلند
بگذاریم،نه یک کیسه بوکس نصب کنم
چهار مشت بزنم تخلیه بشم😄ای خدا
حالا خیلی از مشکلات آپارتمانها بماند.

  • ۱۷ دی ۰۴ ، ۱۱:۰۸
  • انسان آرزومند

دیشب یکی از همسایگان قدیمی مادرم

(که البته خانه من و مادرم نداریم،همسایمون)

فوت شد... رفت دیار باقی خدابیامرزه

 

نمیدونم چرا یه احساس غریبی دارم با رفتنش از این دنیا هر چند خیلی نسبت به همسر، خانوادش و اقوامش بهش نزدیک نبودیم اما خاطره خوب کم باقی نگذاشت از بچگی تا کنون واسه مون (لبخند می زنم) و خاطرات لطف ها مهربانی های او مدام از خاطرم میگذره، از اون وقت خیلی وقته گذشته و شاید هم به کلی عوض شده ، شهری که در اون بزرگ شدم و محله و کوچه هایی که توش بازی کردم، قد کشیدم، خیلی عوض شده، هم خودش هم خیلی آدماش...!

بگذریم

الان داشتم یادم می آوردم یه خاطراتی رو از اون همسایه، یادمه یه جیپ داشتن که ما رو میبرد به زیارت جاهای مختلف و امامزاده های استان ، اوموقع تازه از کربلا برگشته بودند، آدم مذهبی به نظر نمی رسید در کل ولی دلش با جاهای مذهبی بود.

خلاصه خیرش به همه می رسید.

از وقتی بچه بودیم وقتی بچه دار نشده بود به بچه های همسایه ها لطف می کرد و براشون هدایایی متناسب و نوشت افزار های گرون می گرفت و توی مسافرت هایی که می رفت مشهد و جاهای دیگه سوغاتی می آورد...

همه بچه های همسایه عمه خودشون میدونستن و به همسرش هم عمو می گفتند.(لبخند)

حتی در این چند سال آخر هم با اینکه سرطان رو پشت سر گذاشته بود و بعد از عمل جراحی تومور مغزی دچار تبعات بعدش شده بود و کلی دارو مصرف می کرد و لرزش دست و کمی پا پیدا کرده بود، برای خرید ماشینم کمک کرد و بعد از ازدواجم بهم هدیه داد و جایی میخواست بره میگفت من برسونم تا بهانه ای بشه و مقدار بیش از کرایه متعارف پول بده که کمکی به زندگیم بشه و منم اقساطم رو راحت تر بدم.

خلاصه آدم خوبی بود و این اواخر یک سکته کرد و با اینکه آلزایمر گرفته بود و افسردگی از وضع موجود با همه مهربون بود و دلتنگی می کرد برای هرکی چرا که وقتی سالم بود ویلچر نشین نبود، به همه اهل محل و آشنایان و فامیل در حال سر زدن بود.

رفتن این همسایه بهانه ای شد برای گفتن از قدیم و با خودم فکر می کنم، گفتن خاطرات قدیمی بیشتر از اون که با وجود شیرینی، باعث خوشحالی بشه باعث دلتنگی و ناراحتی میشه،چون قدیما خیلی خوب بود، همه بهتر بودن، اما الان خیلی ها رفتن مثل همین همسایه، خیلی ها عوض شدن و خیلی ها جایگزین اون هایی که رفتن شدن در شهر و محل و همسایگی و دیگه اون روز های خوب نیست!

با همه توضیحات بالا حق دارم ناراحت باشم از رفتنش و این شعر حافظ رو ضمیمه این حرفام کنم در ادامه موضوع:

 

عکسِ شعر حافظ

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد..

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

 

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

 

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

 

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

حافظ

  • ۱۶ دی ۰۴ ، ۰۶:۵۵
  • انسان آرزومند

یه روز صبح جمعه داشتم ماشین می گرفتم لب خیابون

یه پراید سوار شدم.

نشستم توی ماشین و بنده خدا آقای راننده که گویا از من اندکی بزرگ تر بودند شروع کردند به نالیدن.
بنده هم مطابق یکی از مطالب قبلی همین وبلاگ که نوشتم به اون گفتم آرزو کردن اشتباهه اون هم برای ما.
امثال ما که از قشر مرفه نیستیم و مشکلات اقتصادی زیاد داریم، هیچ آرزویی نکن،فقط باید قناعت کنیم.
گفت کدوم قناعت؟ چه جوری؟
اون هم نمیشه کرد! گفتم چرا؟!
گفت الان مثلا روز جمعه منه و باید استراحت کنم ولی یکی از بچه هام تازه دانشجو شده و کلی قسط بود، شهریه دانشگاه اونم اضافه شد و با حقوقم به زور به مخارجم میرسه.
گفتم آره راست میگید.
من تا این جای از زندگی پس انداز
نداشتم هیچ وقت، ولی درآمدی بد
نداشتم، به خصوص اینکه مشکلی
یا قسط خیلی زیادی نداشتم، ولی
الان مشکلات بزرگی به وجود آمد.
گفتم شاید قناعت راه نجاتم بشه.
گفت میدونی چیه؟
وقتی آرزو و هدفی داری که تموم
تلاش و و نهایت انرژی خودت رو
به کار گرفتی و بهش نرسیدی باز
پا فشاری نکن... .
بعضی آرزو ها باید وقت و زمانش
برسه.وقتی یه چیزی بخوای، همه شرایط مهیا بشه اون هدف میشه
اما وقتی هی سعی میکنی و نشد،
بدون کلا نمیشه.
گفت به جای قناعت که از تجربهء
خودت بهش رسیدی و سخته توی
این وضعیت معیشتی و گرونی،به
راهکار و درس بنده از زندگی فکر
کن.
گفتم چه راهکاری؟
گفت میخوای بفهمی چه کارهایی
میتونی برای پیشرفت مالی بکنی
به چیزهایی که خودت میخوای و
دوست داری بشه فکر نکن،بجاش
به فرصت هایی که الان داری فکر
کن.به راههایی که حتی بهش فکر
نمیکنی و نمیخواستی ولی کمکت
میکنه پیشرفت مالی کنی فکر کن

گفتش یه فرصتهایی توی زندگی
یهوویی پیش میاد که حتما ازش
استفاده کن، که دیگه ممکنه برات
پیش نیاد.فرصت های زندگی رو
مفت مسلم از دست نده.

هوشیار باش و منتظر فرصت...
راه هایی که خدا پیش روی ماها
میذاره رو از نده و برو حتی اگه
خواست تو و آرزو و هدفت اون
نباشه و واستون اهمیت خاصی
نداره.فرصتی که میاد سمتت به
وضوح نشون میده که شدنیه و
به تو تعلق داره و همه چیز جور
میشه از دستش ندی.
اما آرزویی که داری همیشه کلی
سعی می کنی اما می بینی برای
تو نیست و هر کاری کنی نمیشه
گفتش دنبال فرصت هایی باش
که خدا برات ردیف کرده، همون
ممکنه به آرزو هات برسونه ولی
به وقتش.
شاید فرصت هایی توجه نکردی
و ازشون گذشتی مقدمه رسیدن
به نیت و هدفی بود که داشتی.

 

  • ۰۴ آبان ۰۴ ، ۱۹:۲۵
  • انسان آرزومند

علاوه بر اینکه توی این مدت از زندگی فهمیدم زندگی روی محور پول میچرخه و اگر پول موادغذایی و ایاب و ذهاب یابجاش وسیله نقلیه و یا خلاصه درآمد مکفی برای زندگی کردن نداشتید نباید هیچ آرزویی داشته باشید.چون اون آرزو ها شبیه پیچک دور شما می پیچه و مانع از پس انداز میشه... .

 

پس اندازی که به ثبات زندگی در بحرانها کمک میکنه وقتایکه بیماری یا وسیله و یا محل کار دچار مشکل میشه و درآمدی و پولی نداری زندگی رو سرپا نگه داری... وای از این زندگی وای

 

آرزو نکن اگر در آمد مکفی نداری که آرزو کردن آدم رو دچار تصمیمات احساسی میکنه و باعث میشه بی گدار به آب زده یک روز به خودت بیای بگی میخواستم یکی یکی به آرزوهام برسم،ورشکست شدم.بجای آرزو داشتن قناعت داشته باش.

 

قناعت رمز هستی و حیات است

قناعت آبرو وقت ممات است

قناعت کن قناعت کن همیشه

قناعت پیشگی راه نجات است

*****

از امیال و أَمَل با دست خالی

نگو حتی اگر مالی تو داری

بترس از آن زمانی که بنالی

از آن روزی که یاری رس نداری

*****

همیشه پولهایت را نگه دار

از اهداف بلندت دست بردار

بخور اما به اندازه ی کافی

نه آن قدری که گردی چاق و پروار

 

 

  • ۰۲ آبان ۰۴ ، ۱۸:۴۰
  • انسان آرزومند

اینجا درد و دل دارم
تجربه هم همینطور،
چیز هایی که نشد یا
دوست دارم که بشه

تبادل لینک نمی کنم

تبادل لینک نمی کنم