دیشب یکی از همسایگان قدیمی مادرم
(که البته خانه من و مادرم نداریم،همسایمون)
فوت شد... رفت دیار باقی خدابیامرزه
نمیدونم چرا یه احساس غریبی دارم با رفتنش از این دنیا هر چند خیلی نسبت به همسر، خانوادش و اقوامش بهش نزدیک نبودیم اما خاطره خوب کم باقی نگذاشت از بچگی تا کنون واسه مون (لبخند می زنم) و خاطرات لطف ها مهربانی های او مدام از خاطرم میگذره، از اون وقت خیلی وقته گذشته و شاید هم به کلی عوض شده ، شهری که در اون بزرگ شدم و محله و کوچه هایی که توش بازی کردم، قد کشیدم، خیلی عوض شده، هم خودش هم خیلی آدماش...!
بگذریم
الان داشتم یادم می آوردم یه خاطراتی رو از اون همسایه، یادمه یه جیپ داشتن که ما رو میبرد به زیارت جاهای مختلف و امامزاده های استان ، اوموقع تازه از کربلا برگشته بودند، آدم مذهبی به نظر نمی رسید در کل ولی دلش با جاهای مذهبی بود.
خلاصه خیرش به همه می رسید.
از وقتی بچه بودیم وقتی بچه دار نشده بود به بچه های همسایه ها لطف می کرد و براشون هدایایی متناسب و نوشت افزار های گرون می گرفت و توی مسافرت هایی که می رفت مشهد و جاهای دیگه سوغاتی می آورد...
همه بچه های همسایه عمه خودشون میدونستن و به همسرش هم عمو می گفتند.(لبخند)
حتی در این چند سال آخر هم با اینکه سرطان رو پشت سر گذاشته بود و بعد از عمل جراحی تومور مغزی دچار تبعات بعدش شده بود و کلی دارو مصرف می کرد و لرزش دست و کمی پا پیدا کرده بود، برای خرید ماشینم کمک کرد و بعد از ازدواجم بهم هدیه داد و جایی میخواست بره میگفت من برسونم تا بهانه ای بشه و مقدار بیش از کرایه متعارف پول بده که کمکی به زندگیم بشه و منم اقساطم رو راحت تر بدم.
خلاصه آدم خوبی بود و این اواخر یک سکته کرد و با اینکه آلزایمر گرفته بود و افسردگی از وضع موجود با همه مهربون بود و دلتنگی می کرد برای هرکی چرا که وقتی سالم بود ویلچر نشین نبود، به همه اهل محل و آشنایان و فامیل در حال سر زدن بود.
رفتن این همسایه بهانه ای شد برای گفتن از قدیم و با خودم فکر می کنم، گفتن خاطرات قدیمی بیشتر از اون که با وجود شیرینی، باعث خوشحالی بشه باعث دلتنگی و ناراحتی میشه،چون قدیما خیلی خوب بود، همه بهتر بودن، اما الان خیلی ها رفتن مثل همین همسایه، خیلی ها عوض شدن و خیلی ها جایگزین اون هایی که رفتن شدن در شهر و محل و همسایگی و دیگه اون روز های خوب نیست!
با همه توضیحات بالا حق دارم ناراحت باشم از رفتنش و این شعر حافظ رو ضمیمه این حرفام کنم در ادامه موضوع:

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد..
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
حافظ